تلاش نکن که زندگی را بفهمی
زندگی را زندگی کن...!
تلاش نکن که عشق را بفهمی
عاشق شو...!


شکوفه
همه چیز زیباست اما با دیدگانی بینا. کنفسیوس
تلاش نکن که زندگی را بفهمی
زندگی را زندگی کن...!
تلاش نکن که عشق را بفهمی
عاشق شو...!


شکوفه
درختها با زمین
و زمین با درختها
پرندگان با درختها،
و درختها با پرندگان
زمین با آسمان
و آسمان با زمین عشق می ورزند.
تمام حیات در دریای بی انتهای عشق موج می زند.
بگذار عشق پرستش تو باشد.
بگذار عشق نیایش تو باشد.


شکوفه
هیچکس دیگر نمی تواند بند اسارت از پایت بگسلد.
تو خود صیاد خودی، چگونه می توانم آزادت کنم؟
تو خود بند بگسل و رها شو!
تو عاشقی بر زنجیرهایت و آزادی از من می طلبی؟
چه خواهش عبثی !
تو خود عامل بدبختی ها و رنجهای خودی و از من آزادی را می طلبی؟
و تو همچنان همان بذرها می افشانی، به همان راه می روی، همان آدم گذشته ای،
و همان گیاهان را باغبانی ،
که می تواند تو را نجات دهد؟
چرا کسی باید تو را ناجی باشد؟
آزادی تو مسئولیت من نیست،
من در آنچه که هستی، نقشی ندارم،
تنها تو! تنها تویی که خود را به این روز انداخته ای !
**********
این دو واژه را باید بفهمی :
وجدان و آگاهی،
آگاهی از آن توست.
وجدان را جامعه به تو داده است.
این تحمیلی بر آگاهی است،
جوامع مختلف، ایده های متفاوتی را بر آگاهی تو تحمیل می کنند.
همه به نحوی این کار می کنند.
و هنگامی که چیزی بر آگاهی تحمیل گردید، دیگر نمی توانی نوای آن بشنوی،
دور مانده است دور...
بین آگاهی تو و تو، دیوار ستبر وجدان تحمیلی جامعه برپا شده است.
دیواری که از کودکی بر تو تحمیل گشته است.
**********
به بهای فروختن آزادی، جامعه همه چیز به تو خواهد داد.
احترام، مقام بالا در زنجیر القاب و ...
اما تو نیز باید بهایی بپردازی...:
آزادیت ! خود بودنت !
باید " شکلی" میان " اشکال " شوی.
جمع از کسی که بخشی از او نیست تنفر دارد.
جمع از دیدن غریبه ای میان بسیار بر می آشوبد.
چه وجود غریبه خود پرسش برانگیز است.
**********
در عرصه وجود،
نازکترین تیغه علف صحرایی،
دارای همان قدر زیبایی است که،
بزرگترین ستاره کهکشان .
سلسله مراتبی وجود ندارد.
کسی یا چیزی نیست ماوراء
کسی یا چیزی نیست مادون .
**********
هرگز دیگری را آزار مده !
و مگذار که دیگری به تو آزار برساند،
تنها اگر چنین کنیم می توانیم جهانی انسانی بیافرینیم.
**********
انسانی که حرمت خود می دارد،
نمی تواند دیگری را تحقیر کند.
می داند که این خود اوست در دیگری،
حتی در درختها و صخره ها.
شاید این خود در صخره در خواب باشد، اما مهم نیست،
این همان وجود در اشکال مختلف است.
انسانی که حرمت خود می دارد،
یکباره درمی یابد که به تمامی جهان و هر چه در اوست حرمت می نهد.
**********
اطاعت کورکورانه بزرگترین گناه است،
به شعورت گوش فرا ده،
و هر آنچه را درست به نظر می آید،
در پیش گیر.
تو اطاعت نمی کنی،
تو با گامهای شعورت راه می روی.
اگر شعورت به اشتباه بودن چیزی حکم داد،
صرفنظر از خطر، فارغ از هر نتیجه ای،
بر آن حکم شمشیر بکش.
هیچ حکمی فراتر از شعور تو نیست.
**********
آیا هرگز با خود گفته ای که
" حیات بدبختی است. "
چه نیازی با این همه ستاره است؟
نه ، این حیات، حیات حقیری نیست !
این انسان است که خالق حقارت است !


شکوفه
آیا ممکن است برای یک دقیقه هم که شده، درهای روزگار گشوده
شود، تا از پشت آن رازها و نهانی ها را ببینیم...
«جبران خلیل جبران»


شکوفه
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دلم بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزردگی.... بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من ...
گــــــر شکوه ای دارم ز دل با یــــار صاحب دل کنـــم ..
ما ز دردیـــــم که درمـــان ندارد فتــــاده ام به راهی که پایان ندارد
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم...


شکوفه
زندگی سخت ساده است !
خطر کن !
وارد بازی شو !
چه چیزی را از دست می دهی ؟
با دست های تهی آمده ایم ،
و با دست های تهی خواهیم رفت
نه ، چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،
تا سرزنده باشیم
تا ترانه ای زیبا بخوانیم
و فرصت به پایان خواهد رسید
آری این گونه است که هر لحظه غنیمتی است...


شکوفه
آسمان را بنگر که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد، یا زمینی را که ، دلش از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه گرفت، بلکه از عاطفه لبریز شد نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت، تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست
تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست!
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند
ماه من ! غصه و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست
او همانی ست که در تارترین لحظه ی شب، راه نورانی امید نشانم می داد
او همانی ست که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام غرق شادی باشد
ماه من ! غصه اگر هست، بگو تا باشد ! معنی خوشبختی، بودن اندوه است
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه، میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند، سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باغ کسی می خواند، که خدا هست، خدا هست و چرا غصه، چرا؟


شکوفه
عشق یعنی یک سلام و یک درود
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی سوز دل آه شبان
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی رازقی، یعنی نسیم
عشق یعنی مست گشتن از شمیم
عشق یعنی آفتاب بی غروب
عشق یعنی آسمان یعنی فروغ
عشق یعنی آرزو ، یعنی امید
عشق یعنی روشنی، یعنی سپید
عشق یعنی غوطه خوردن در دو موج
عشق یعنی رد شدن از مرز اوج
عشق یعنی از سپیده تا سحر
عشق یعنی پا نهادن در خطر
عشق یعنی لحظه ی دیدار یار
عشق یعنی دست در دست نگار
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی دلهره ، یعنی شتاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار ...


شکوفه
خاک نشین ره میخانه ام
خانه خراب دل دیوانه ام
هر چه در آنجاست بود در خروش
جام می و می زده و می فروش
حسرت بگذشته و آینده نیست
جز به ره عشق کسی بنده نیست
ای که به دام تو اسیرم اسیر
لذت دیوانگی از من مگیر
بنده ی عشقم کن و نامم بده
خاک ره ام ساز و مقامم بده


شکوفه
انسانها معمولا ما را تشویق می کنند که به بهای از دست دادن کنجکاوی، احتیاط را برگزینیم و به قیمت از دست دادن ماجراجویی،
به امنیت متوسل شویم، از مجهولات بپرهیزیم و پا به وادی ناشناخته ها نگذاریم. ولی به این حقیقت توجه کنیم که زندگی که در آن
لذت کشف کردن نباشد، حتما طعمی امتحان شده دارد و تکراریست...
بروید و عالمهای ناشناخته را کشف کنید و لذت ببرید.

حکیم حسین محی الدین الهی قمشه ای

شکوفه